زندگی چیزی بود میان دو بار فریاد زدن مشابه ...ل ع ع ع ن ت ت ت
از دست هایت افتاده ام خوب میدانم... نمیگذرام غم این بزرگ اندوه شال آبیم را کدر کند...موهایم کلافه وار ب دور دانه های شانه میپیچند...لب هایم بی بهانه پشت هم نام تو را ذکر میگوند...چشم هایم از پا افتاده و بی رمق...در آینه ب خود نگاه میکنم
پ.ن:طرحیست برای یک شعر بزرگ...از آخر ب اول یا از اول ب آخر بخانید ..فرقی ندارد
روزهایی ک فکر میکردم هیچ گاه شب نمیشود...شب شد...شب هایی ک فک میکردم هیچ گاه صبح نمیشوند...صبح شد...شب های بد تر از آن هم صبح شد...زندگی چیزی ست میان این تکرار ها ک باید آن را از درز های کوچک آن بیرون کشید...دیدگاهت را ب زندگی عوض کن چرا ک آدم ها تنها موجودات بی تکرارند حتا اگر در تکرار زندگی کنند...آنها روز ب روز عوض میشوند اما تو سعی کن این تغییرات را با بی ثباتی اشتباه نگیری...سعی کن همیشه یک قدم جلوتر از دیگران باشی تا هیچ گاه ب واژه ی کاش آلوده نشوی چرا ک کاش دروگر آینده و آمال توست...برای دیگران یک راز باش اما مرموز نباش بگذار دیگران هر چ میخاهند بیندیشند ک هرکس تنها ب اندازه درک خود از دیگران بهره میبرد...یادت باشد هرکس ک در آینه ی دیگران زرنگ است با ذکاوت فاصله دوری دارد....همیشه دستی قدرتمند تر از تو وجود دارد اما تو هوشت را نادیده نگیر...آدمی هرچقدر هم قوی باشد یک تخته سنگ بزرگ بر سر راهش را نمیتواند جا به جا کتد اما آدم باهوش میتواند....ب تمام اشیا ب دید یک اهرم نگاه کن اما ب انسان هاهم نوعان تو اند...این موجودات را دوست بدار...با تمامم زشتی هایشان...با تمام فراموشی هایشان ...یا با تمام بی وجدانی هایشان...مسئولیت داشته باش حتا در برابر اشتباهاتت...یادت باشد مسئولیت ویژگی ست ک انسان ها را از هم متمایز میکند
امروز سوم اردیبهشت سال نود و یک خورشیدی...
نگاهم میکنی
پیراهن آبی م
سرخ میشود
چشم هایم را میبندم
....
پیراهنم باز آبی ست
و فضا از عطرت آکنده
پ.ن:سال نو مبارک ...
امروز هم اومدم سر کار و کلی کار برای انجام دادن هست دست بر قضا...صبح عجیب بادی میومد...بیستو هشتم اسفند ه ...همه چی رو حتا خودمو دادم بهش تا ببره ی جایی ک دست هیشکی بهش نرسه...دلم میخاد دوباره اسمتو صدا کنم...بهت بگم:...
امروز همش یاد اون شعر فوروق افتادم ک میگفت:
صدا
صدا
تنها صداست ک میماند
تنها صداست ک جذب ذرات زمان خاهد شد
از تموم این سال دلم میخاد فقط ی چیزی بمونه...صدای تو ...وقتی آروم زیر گوشم گفتی...دوستت دارم...
این روزا شعرام رو انبار میکنم...ولی واس سال دیگ دوباره اینجا مینوسم شعرامو...علی الحساب ب این ک همین الان بذهنم رسید قانع باش تا سال دیگ:
سپیدی حرف های ناگقته ات را
سکوتت را
لا به لای سین های هفت سین میچینم...
تو در سفره من هستی
ماهی ها را میخندانی
و سنبله ام ب سوی تو سر خم کرده
...
عید مبارک